تبليغاتX
عشقولانه

آري زندگي زيباست

شب سردی است , و من افسرده....

 

              راه دوری است و پای خسته ....

 

                         تیرگی هست و چراغی مرده....

 

                                        میکنم تنها از جاده عبور:

زندگی بدون عشق.......

 

دور ماندند ز من آدم ها.....

 

سایه ای از سر دیوار گذشت;

 

غمی افزود مرا بر غمها.

 

فکر تاریکی و این ویرانی.....

 

           بی خبر آمد تا با دل من .....

 

                  قصه ها ساز کند پنهانی.....

 

 

نیست رنگی که بگوید با من

 

            اندکی صبر;سحر نزدیک است.....

 

 

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

 

وای! این شب چقدر تاریک است !

واي اين شب جه قدر تاريك است

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 10:43  توسط رضا طاهري نياكان | 

سلام

وقتي از دنيا و آدماش خسته شدي ، برو توي کوه و داد بزن :


آيا بازم اميدي هست ؟ اونوقت تو جواب ميشنوي : هست ، هست ، هست ...


 

چه بسيارند كساني كه به هنگام غروب ،

 از غصه ناپديد شدن آفتاب چنان مي گريند كه ريزش اشك ها

مانع از ديدن ستارگان مي شود

عشق من تو باش نه براي اينکه در اين دنياي بزرگ تنها نباشم.تو باش تا در دنياي بزرگ تنهاييم تنها

ترين باشي..


 

دفتر عشق

 

 در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود

 ميشود حتي براي

 ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود دست

در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه

 هاي هرز اين بيشه ها را داس بود كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود هرچه بود احساس

 بود و عشق بود و ياس بود

دفتر عشق

 با هزار و يک ترفند شاخه گلي مصنوعي را

در ميان گلهاي شاداب گلدانت پنهان کردم،

و در دفتر خاطراتت نوشتم: «تو را دوست دارم، خواهم داشت

 تا زماني که آخرين گل پژمرده شود...»

 

 

   

او هوايم را داشت
که پياده رو ها ليز و يخبندان بود
بي هوا رفت
بي هوا ماندم
چه هوايش امروز
که پياده روها ليز و يخبندان است
در سرم پيچيده است...

 

     

توی دریا یه قطره اشکمو گم کردم تا وقتی پیداش نکردم دوستت دارم     

 

   

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 19:49  توسط رضا طاهري نياكان | 

Image and video hosting by TinyPic

که ام من ؟

نامم

احساس جسم اعتقادم

باورهای سیاسی ام

شغلم نیمی از زندگی مشترکم...

من آنچه تو می بینی نیستم

آن چه که دارم نیستم

من منم!

در کنار نیمه ی خود!

هم جوار حقیقت خویش

آن گاه می توانم بگذارم دوستم داشته باشی

دوستت بدارم!

آن گاه خودم هستم!

 

 

  

که ام من!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 10:42  توسط رضا طاهري نياكان | 

در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها
شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم
ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود
عشق بود
ياس بود

  عشق    

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 11:33  توسط رضا طاهري نياكان | 

السلام  علیک یا فاطمه الزهرا

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است.

 ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی!

 در شکوه مقام تو حیرانم که معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند.

برهوت این دنیای خاکی شایستگی میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت.

 تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر، غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات

 با پهلویی بیمار، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 11:3  توسط رضا طاهري نياكان | 
funny
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:6  توسط رضا طاهري نياكان | 

سلام.

امروز دلم خیلی تنگه. می دونید گاهی ادم مجبوره کارهایی رو بکنه که دلش نمی خواد. گاهی خیلی

زود به یه چیزی وابسته میشید و بعد بدونه اینکه بخواین مجبورید بذاریدش کنار. در صورتی که همیشه

فکرتو تموم وجودت با اون و همراهشه و نمی تونی صداشو بشنوی که دوباره اسم تورو بگه و این سخت

ترین آزمون این دنیاست... وایستا دنیا.. من می خوام پیاده شم.........

این درست اول بد بختی هاتون میشه وقتی نه میتونی از دست رفتت رو به دست بیاری و نه...چو به دوست دل سپردم...به خود این گمان نبردم که نه بخت وصل دارم.... نه تجمل جدایی.

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:3  توسط رضا طاهري نياكان | 
 

به آرزوت رســـــــیدی ازم شـــــدی جـــــــدا           فکر نکن برای موندنت میشم دست به دعا

سلام

به همه اونایی که به کلبه ی دلم سر می زنن ...

این پست با همه ی  پستام فرق داره!دلم می خواد راجع به کسی بنویسم که زمانی بعد از خانوادم واسم عزیزترین بوده اما الان ... خوب روزگار آدمارو عوض می کنه یا شایدم این خوده آدما هستن که خودشونو چیزی غیر از اونکه هستن نشون می دن و بعد از یه مدت اون چیزی رو که واقعا هستنو ما می بینم نه چیزی که همیشه به ما نشون می دادن ...

چقدر سخته که ببینی هرچی بین تو و دوستت اتفاق می افتاده حتی تک تکه مکالمه هاتون به یه نفر گزارش می شده و خودت خبر نداشتی !

چقدر سخته که بفهمی دوستی  رو که پیدا کردی تا تاآخر عمرت بتونی مثه دیوار بهش تکیه کنی فکر میکردی فرشته ست اما فقط لباس فرشته ها رو داشته !

سخته که بفهمی کسی رو که یه مدت تمامه وقت و زندگیتو پاش گذاشتی دوستت نداشته و تمام مدت تورو فریب می داده تا فکر کنی دوستت داره و می فهمی که اینقدر براش بی ارزش بودی که حتی یه قدم هم برات بر نمی داشته چه برسه به این که بخواد بهت بگه نرو !

اصلا خیلی سخته بفهمی راجع به دوستت چقدر اشتباه کردی !

با توام ... آره خودت ...

می دونی الان چقدر غصه می خورم واسه خودم و واسه تو ؟ هردومون خیلی اشتباه کردیم وگرنه الان وضع مون این نبود ...

هرچی رو که ببخشم یا فراموش کنم اما هرگز حرفای زشتی  رو که به خاطره تو شنیدم رو نمی تونم  ...

خدا تورو ببخشه ... خدا تورو ببخشه

اگه دوستم نداشتی اگه به جای مرهم غم رو دلم گذاشتی

خدا تورو ببخشه

 که با دلم نبودی  حالا دارم می فهمم که هیچ کسم نبودی

آخه دلم می سوزه ...

دیگه برام مهم نیست منو به کی فروختی

ولی دلم می سوزه پای غریبه سوختی

خدا تورو ببخشه

اگه زندگی بدون تو اشتباهه ازین لحظه به بعد می خوام در بزرگترین اشتباه به سر ببرم ...

دگر در هيچ جاي دنيا سراغي از تو نگيرم

خاطرات با تو بودن را به خاک سپردم

فقط روزهاي جمعه براي فاتحه به گورستان دلم سر میزنم   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 13:1  توسط رضا طاهري نياكان | 

الا ! اي مهين مالك آسمانها
كجا گيرم آخر سراغت كجايي ؟
غلام وفاي تو بودم _ نبودم ؟
چرا با من با وفا بي وفايي ؟
چه سازم من آخر بدين زندگاني
كه ريبي است در بيكران بي ريايي
چسان خلقت مهمل است اينكه روزم
فنا كرد – كام قدر – بر قضايي !
بيا پس بگير اين حياتي كه دادي
كه مردم از اين سرنوشت كذايي !
خداوندگارا !
اگر زندگانيست اين مرگ ناقص
بمرگ تو ، من مخلص خاك گورم !
دو صد بار ميكشتم اين زندگي را
اگر ميرسيدي به زور تو ، زورم !
كما اينكه اين زور را داشتم من
ولي تف بر اين قلب صاف و صبورم !
همه ش خنده ميزد بصد ناز و نخوت
كه من جز حقيقت ز هر چيز دورم !
بپاس همين خصلت احمقانه
كنون اينچنين زارو محكوم و عورم ؟
چه سود از حقيقت كه من در وجودش
اسير خدايان فسق و فجورم ؟
از آن دم كه شد آشنا با وجودم
سرشكي نهان در نگاه سرورم
چو روزم ، تبه كن تو ، روز « حقيقت »
كه پامال شد زير پايش غرورم
خداوندگارا!
تو فرسنگها دوري از خاك دوري
تو درد من خاك بر سر چه داني ؟
جهاني هوس مرده خاموش و بيكس
در اين بينفس ناله آسماني ...
زروز تولد همه هر چه ديدم
همه هر كه ديدم تبه بود و جاني
طفوليتم بر جواني چه بودي
كه تا بر كهولت چه باشد جواني !
روا كن به من شر مرگ سيه را
كه خيري نديدم از اين زندگاني!
مگر از پس مرگ – روز قيامت
خلاصم كن زين شب جاوداني!
بمن بد گماني؟ دريغا ! ندانم
چسان بينمت تا چنانم نداني؟
نه بالي كه پر گيرم آيم به سويت
نه بهر پذيرايي ات آشياني!
چه بهتر كه محروم سازم تو را من
ز ديدار خويش و از اين ميهماني
مبادا كه حاشا نمائي بخجلت
كه پروردگار لتي استخواني !
خداوندگارا !
تو ميداني آخر ، چرا بي محابا
سيه پرده شرم و رو را نديدم !
مرا ز آسمان تو باكي نباشد
كه خون زمين مي طپد در وريدم !
من آن مرغ ابر آشيانم كه روزي
ببال شرف در هوا مي پريدم !
حيات دو صد مرغ بي بال وپر را
برغم هوس – از هوي مي خريدم
بهر جا كه بيداد ميكشت دادي :
بقصد كمك ، كوبه كو مي خزيدم !
بهر جه كه ميمرد رنگي ز رنگي
بيكرنگي از جاي خود ميپريدم !
من آن شاعر سينه بدريده هستم
كه عشق خود از مرگ مي آفريدم !
چه سازم ! شرنگ فنا شد به كامم
ز شاخ حقيقت هر چه چيدم!
ولي ناخلف باشم از ديده باشي
كه باري سر انگشت حسرت گزيدم !
ار آنرو كه با علم بر سرنوشتم
ز روز ازل راه خود را گزيدم !
خداوندگارا !
ز تخت فلك پايه آسمانها
دمي سوي اين بحر بي آب رو كن
زمين را از اين سايه شياطين
جنين در جنين كين به كين رفت و رو كن
سياهي شكن چنگ فريادها را
به چشم سكوت سياهي فرو كن !
هميشه جواني تو ، پير زمانه !
شبي هم " جواني " بما آرزو كن !
كه تا زيرورو نسازم آسمانت
زمين را بنفع زمان زير رو رو كن !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:58  توسط رضا طاهري نياكان | 

سلام من به محرم   محرم گل زهرا

به لطمه های ملائك  به ماتم گل زهرا

سلام من به محرم  به تشنگی عجیبش

به بوی سیب زمین و غم حسین غریبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی


به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زینب


به بینهایت داغ دل شكسته زینب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به ناامیدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر


به خشك اذان گوی زیر نیزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم

به شوق شهد شهادت  حنای گیسوی قاسم

سلام من به محرم  به گهواره اصغر


به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سكینه

به آن ملیكه كه رویش ندیده چشم مدینه

سلام من به محرم  به عاشقی زهیرش


به بازگشتن حر  خروج ختم به خیرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبیبش

به رو سپیدی عون و بوی عطر عجیبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زینب


به پاره پاره تن بی  سر مقابل زینب

سلام من به محرم  به انتظار رقیه

به پای آبله بسته به چشم تار رقیه

سلام من به محرم  به شور و حال عیانش


سلام من به حسین و به اشك سینه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هایش

به پرچم و به سیاهی  به خیمه های عزایش

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:55  توسط رضا طاهري نياكان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
پرسید : به خاطر کی زنده هستی؟

با اینکه دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو...

گفتم به خاطر هیچ کس

پرسید : پس به خاطر چی زنده هستی؟

با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... گفتم بخاطر هیچ چیز

پرسیدم : تو بخاطر چی زنده هستی؟

در حالیکه اشک توی چشماش جمع شده بود گفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست

پیوندهای روزانه
بیات
سوگند
مهتاب وفاطمه
حمید
عليرضا
زندگی کوتاه است اما احساس ابدی
رضا
شيدا
سمانه
درسا
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
پیوندها